ایمان که رفته رفته لگد زد به باورم
تردید هم به سهمِ خودش کرد کافرم
عقلم مگر مجال دویدن نداد، دل
دست مرا گرفت که پا را کجا برم
میخواستم که عشق بورزم به یک نفر
کو یک نفر؟ کجاست؟ عقب؟ در برابرم؟
این زندهگی که فلسفهی احمقانهای است
هی صفحه صفحه چیده فقط درد بر سرم
دنیا کتاب مضحک و پوچیست نازنين
که صفحه صفحه برده ترا دور از برم
ما را هزار صفحه ز هم دور کردهاند
تو صفحهی نخستِ کتابی
من
آخرم