فوارهي درون مرا دست کم مگیر
حال بد برون مرا دست کم مگیر
افسانه است نالهی من گوش ده به آن
بانوی! من فسون مرا دست کم مگیر
در من هزار مرتبه خورشید مرده است
پس آتش جنون مرا دست کم مگیر
از بس گریستم بخدا رنگ باخت اشک
این قطرههای خون مرا دست کم مگیر
این بیت ها شکایت از رنج عاشقیست
لطفن چرا و چون مرا دست کم مگیر