فرجام کار کیست که افتاده پای من
این دستهای کیست که از شانههای من…
من نیستم دقیق ببین، باورم نکن
انسان دیگری است در آیینه جای من
در من چنان عجین شده که حرف میزند
با من برای من همه شب با صدای من
یک صبح وقت آمد و پهلوی من نشست
چیزی نگفت با من و نوشید چای من
برخاست، گشت چند قدم خانه را سپس
آهسته محو شد به هوا رفت… های! من…