از کابل زخمی رسیدی قونیه اما
نی شاعر شهر خودت، نی مولوی استی
در کفشهایت گربهای و میدوی هرسو
در پیرهن یک لاکپشت منزوی استی
در گالری، در تاکسی، در کافه، در دفتر
آرام اما در درونت مندوی استی
هم پوچ میدانی شراب و حور و عقبا را
هم بیخیال چیزهای دنیوی استی
آوار واری بر سرت افتاد تنهایی
محکم گرفتی، طاقت آوردی، قوی استی
حالا که دیگر از هنر حاصل نشد چیزی
دلخوش به دستآوردهای معنوی استی