چون ساعت شنّیِ که در خویشتن جاری‌ست

رفتم ولی در من امید آمدن جاری‌ست

تا ریختن از ویژگی‌های همین فصل است

چون برگ‌ها از تاک، انسان از وطن جاری‌ست

دارد به پایان می‌رسد کم کم سفر با کفش

یعنی که بعد از این سفر در پیرهن جاری‌ست

در خواب می‌بینم؛ جدا از شانه دستم را

که باد واری لابه‌لای موی زن جاری‌ست

حس عجیبی در دلم آتش به‌پا کرده

خون است یا پترول در رگ‌های من جاری‌ست

گر هوشیاری بیشتر کرده‌است رنج‌ات را

دیوانه شو، دیوانه! تا که زیستن جاری‌ست