غمگین تر از یک جاده‌ی بی‌پا و سر هستی

هم‌در سفر هستی و‌ هم بی هم‌سفر هستی

یا کفش‌های کهنه‌ی یک دوره‌گردی که

از یاد بردی در چکر یا دربه‌در هستی

اندوه را در خانه پنهان می‌کنی‌ هر صبح

تنهایی‌ات را شام‌ها در پشت در هستی

تو خاطرات روزهای خوب را امشب

چون‌ قطره اشکی می‌چکانی، چشم‌ تر هستی

او‌ کی‌ست می‌پرسد‌ که دینت؟ کشورت؟ نامت؟

آیینه را چیزی بگو از خویش، اگر هستی!

هرچند بی‌نام و نشان استی، مبر از یاد

که هم گل مادر و هم جان پدر هستی