تمنای محالی در دل خلق تهیدستی
تقاضای لباس نو بهعید استی - بعید استی
به حرف ناتمامی در دهان باز میمانی
شبیه کفتری که از لب کلکین پریدهاستی
سر از هر آستینی که درآوردی، درآوردی…
بلانسبت تو ماری که خودش را میگزید استی
مضاعف میکند آیینهها بحران هستی را
جگرخونی، خجالت، غمدرونیِ مزید استی
به تنهایی دچاری، استرس داری، مواظب باش
خودآزاری خطرناک است، تهدید شدید استی!
غبار تیرهای در لابهلای کوه میپیچد
قطاری رفت… آیا در قطاری که رسید استی؟
جنوب و شرق میگردی، شمال و غرب میچرخی
سوار باد… برگی از درختی که تکید استی
ترا هرشب اگر در خواب میبینم… بدون شک
محقق میشوی روزی، خراسان جدید استی