گم می‌شوی در عکس‌ها و غرق در گریه

عاشق که باشی می‌کنی شب تا سحر گریه

خوابی نداری اغلبا بیدار می‌مانی

کم‌تر به کارت می‌رسی و بیشتر گریه...

دوری؛ مچم. حس می‌کنم یک درد موهومی‌ست

وقتی که انسان باخبر، هم بی‌خبر گریه...

مثلی که ایلادادنی‌والای عاشق نیست

در شهر، دفتر، خانه حتا در سفر... گریه

زیبایی‌اش را ماه شاید بی‌خبر می‌ماند

بی‌چاره ماهی‌ها، نمی‌کردند اگر گریه

مهتاب تا بالاست ماهی‌ها زمین‌گیرند

دیوانه‌گک سودی ندارد این‌قدر گریه

هر حاصلی رنجی همیشه ظاهرا گنج است

تا چند باید حاصلی رنج بشر گریه؟!