چون درد در آواز و چون خون در جگر بازی

چون اشک دایم می‌کنی در چشم تر بازی

شلیک واری ناگهان در گوش می‌پیچی

چون خاطرات جنگ داری بین سر بازی

نادیده می‌گیرم ولی هربار آیینه

با خنده‌ای داده‌ است ما را بیشتر بازی

امروز: شاعر، ‌کارگر، طراح یا عکاس

فردا کدامین نقش ها را خوب تر بازی…

با زندگی، با آرزو، با عشق، با امید

حاصل نشد جز رنج کردم هرقدر بازی

یک پیرهن آواره‌گی، یک بیک تنهایی

یارا! چه است آخر؟ سفر یا دربه‌دربازی؟

ما در تن هم، عضوهای همدگر بودیم

تقدیرِ ما با ما نه ما با یک‌دگر بازی…

دستم؛ ولی از پشت محکم بسته‌ اما تو

مویی! پریشان و بلند و تا کمر بازی!