غزل‌ها

چون ساعت شنّیِ که در خویشتن جاری‌ست

رفتم ولی در من امید آمدن جاری‌ست

۱

تمنای محالی در دل خلق تهی‌دستی

تقاضای لباس نو به‌عید استی - بعید استی

۲

چون درد در آواز و چون خون در جگر بازی

چون اشک دایم می‌کنی در چشم تر بازی

۳

شب‌ها به تکاپوست قرار است که بیرون بزند

عطر گل شب‌بوست قرار است که بیرون بزند

۴

جاری شدی و از جهانم رفته‌ای بیرون

فریاد واری از دهانم رفته‌ای بیرون

۵

مثل جنونی در رگانم رشد خواهد کرد

در بند بند استخوانم رشد خواهد کرد

۶

در شادمانی‌ها بغل وا گرچه خواهد کرد

در بی‌پناهی ‌شانه‌اش با سر چه خواهد کرد؟

۷

از کابل زخمی رسیدی قونیه اما

نی شاعر شهر خودت، نی مولوی استی

۸

فرجام کار کیست که افتاده پای من

این دست‌های کیست که از شانه‌‌های من…

۹

ستاره می درخشد، بل‌بلش در خود ترا دارد

هر آن چه می‌تپد حتمن دلش در خود ترا دارد

۱۰

ایمان که رفته رفته لگد زد به باورم

تردید هم به سهمِ خودش کرد کافرم

۱۱

فواره‌ي درون مرا دست کم مگیر

حال بد برون مرا دست کم مگیر

۱۲

گم می‌شوی در عکس‌ها و غرق در گریه

عاشق که باشی می‌کنی شب تا سحر گریه

۱۳

غمگین تر از یک جاده‌ی بی‌پا و سر هستی

هم‌در سفر هستی و‌ هم بی هم‌سفر هستی

۱۴